مرگ تدریجی
توی شهری سرد و ساکت توی روزگاری تاریک
تو غروبی پره کینه توی یه کوچه ی باریک
به یاد روزی که بودی قدم هامو بر میدارم
کوچه با من مونده اما دیگه دستاتو ندارم
پا میذارم جای پاهات روی سنگفرشای کوچه
میزنم داد ای خدایا چرا دنیات تلخ و پوچه
دست نوشته ات روی دیوار مونده واسم یادگاری
رو زمین اشکام میریزه تو رو ابرا رهسپاری
دیگه طاقتی نمونده واسه ساختن با زمونه
به خدا بگو وحید رو رو زمین نذار بمونه
آره برگشتی نداری تا قیامت تک و تنهام
غیر مرگ هیشکی نمیشه مرهمی به روی دردام
ای خدا غصه رو کم کن تو دل غم پر غم کن
برسون منو به عشقم ریشمو پره تبر کن
نفسم بند شده دیگه خشک شده چشمه چشمام
به بزرگیت نمیتونم به بزرگیت تک و تنهام
بس که دلتنگ شده قلبم بس که غم توی صدامه
مرگ تدریجیه قلبم طمع تلخ لحظه هامه
تو چشام بارون اشک و تو نگام غصه ی پنهون
توی دنیات یه پرنده ام رهام کن از توی زندون